صدای بی صدا
صدای بی صدای من همان فریاد خاموش است به دنیا و زمان ماند صدای بی صدای من
شاید این شهر شلوغ پر ز هزیان سکوت من و توست شاید این شهر نه ان است که باید باشد شاید این شهر همان بغض گره خورده ماست شاید این شهر توهم یا خیال من و توست باشد این شهر شلوغ هر چه خواهد باشد من و تو چاره دیگر باید من و تو باید تا خود خویشتن باشیم من و تو باید تا یار و یاور باشیم من و تو باید تا چون سنوبر باشیم من و تو باید تا سطر دفتر باشیم من و تو باید تا نبض ادم باشیم اینچنین گر باشد شهر هرگونه که خواهد باشد من و تو میدانیم باید ادم باشیم صدای بی صدا هوایت بوی غم دارد زچه ازرده ای جانا دلم بگرفته از خویت گره افتاده در رویت چنین افسردگی تا کی بمیرم بر سر کویت بگو حرف دلت خاتون بگو سر درون خاتون مرا رنجم مده دیگر بگو درد دلت خاتون بگو من گشته ام بردار بگو حتی اگر دشوار بگو وراحتم کن دوست شدم بیچاره و بیمار حقیقت را بگوتامن زخواب مرگ شوم بیدار بگو جانا اگر حتی بود چون زهر این هشدار بدان که بی تو میمیرم میوزد بادی سرد در میان کوچه عابری بی چتر است خستگی در نفسش موجی زد زانوانش خم شد در میان کوچه زیر ان بارش سرد مرد بر جای نشست من به پیشش رفتم دست بر شانه او گفتمش از جا خیز ناله ای کرد و گریست چتر بالای سر او بردم گفتمش او را کیست خنده ای تلخ بکرد و ناگاه اندر ان خلوت تلخ صورتش را دیدم گوییا ایینه ای پیشم بود اری ان مرد خود من بودم با هراس از فردا من پریدم از خواب اری این خواب سیاه اتفاقی نو نیست خواب هر روز من است منم ان عابر بی چتر میان کوچه صدای بی صدا پس بیا بنویسیم شادتر ،ابادتر ،ازادتر ،انچنان که حق ماست من و تو میتوانیم انچنان باشیم که باید پس قلم بر دار وسطر تازه را سبز سبز ، ابی ابی بنویس از غم عشقش دل رسوا شکست گوشه ای در خلوتی تنها نشست با من او میگفت که این احوال چیست باز گو که سر این ا قبال چیست از چه رو در دام عشق افتاده ای پای در زنجیر غمها داده ای روی خود بنگر که چون است و چنان کار تو اشک است و داد است و فغان باز از جا خیز و پا وا کن ز عشق من رها کن از قل و از دام عشق گفتمش ای دل تو زیبائی به عشق ور نه فرقت نا بود با سنگ و خشت من درون دام عشق ازاده ام ور نه بی عشقش به خاک افتاده ام عشق او خود بال پرواز من است نام عشق خود اوج اواز من است ای دل من شاد باش از این قفس گر نباشد عشق نا شاید نفس صدای بی صدا عاشق مشو دیوانگی ست گفتم ندارم باک از ان ما کارمان دیوانگی ست گفتند بی عقلی کنون در دام جهلی اینکنون گفتم خوش است این جاهلی از عقل بیزارم کنون گفتند عشق است یک سراب عشق است اصل یک عذاب گفتم ز بهر این سراب شیرین بود عمری عذاب با خود بگفتم مردمان بی راه ناگویند هان چون روی مهرویی چو تو هرگز ندیدند در جهان بی دست تو دستم خالی ست حتی اگر جهان در دستان من باشد بی نام تو جمله بی معناست حتی اگر پر از واژه های عارفانه و عاشقانه باشد بایاد توست که قلب ارام میگیرد و امید دیدار دوباره توست که بهانه زندگی میگردد اکنون اگر چه دور از تو ئم اما در ذهنم خاطر دستانت را همراه دارم من لحظه شمار اغوش دوباره توئم نشانم ده پنجره ای را که رو به تو باز شود وراهی را که مقصد تو باشی صدای بی صدا هوایم بوی تنهایی صدایم تو نفس اهسته می اید دلم اهسته می لرزد و پاهایم که سستند و به روی خاک می لغزند هوایم بوی غم دارد دلم یک چیز کم دارد چشانم روی مه سای تو کم دارد و دستانم که احساس قشنگ لمس دستت را دلم تنگ است جانانم صدای بی صدا بعد از مدتی دوباره قدم گذاشتم به اشیانه فریاد سکوتم میخواهم بشکنم بغض گره شده بر گلو را که ارامم دیگر نمانده سکوتم خود هزاران قصه از عشق است کتابی مینویسم پر ز این خاموش پر معنا جایی در سکوت ،در خلوت دور ذهن،در ماورایی متروک ، قدم میزنم شاید راهی یابم به درون خویش و برسم به انچه که دانستنش حق من است میان این همه هوهو ببین چه خر شده ایم میان این همه پچ پچ ببین که کر شده ایم تمام پچ پچ و هوهو از این سبب کردند که جان ز راه حقیقت کنون به در شده ایم دلم غم دارد و چشمم چو ابر نوبهاران است دلم تنگ است وغم بر روی این دل سایه افکنده است دلم اغوش گرمی همچو اغوش پر از مهر تو میخواهد بیا ای جان شیرینم که از اغوش گرمت انتظار رویش الاله را دارم که در اغوش تو چون کودکان ارام میگیرم بده جامی ز لبهایت که مست بوسه ات گردم و همچون رود جاری گردم از حرم نفسهایت بیا جانم که من با بوسه ات همچون بهاران تازه میگردم دلم تنگ است و من ارامش دستان گرمت را تمنا میکنم هر دم ادمی بر لطف حق امید داشت روزگاری دشت ما سر سبز بود جاری رگهای ما را نبض بود حال نبض زمان خشکیده است سبزی ان دشتمان خشکیده است ادمی بر لطف حق امید نیست روز ما را نازنین خورشید نیست نه در این دنیا یکی عاشق بماند نه ز بهر عشق یک لایق بماند جمله مردم گرگها در قاب میش هر کسی در فکر راه و کار خویش دوستیها همه لفاظیند شاهها مات تمام بازیند قلعه ها مان تل خاکستر شده اسب بازی را ببین چون خر شده فیل ما را تاب این شطرنج نیست یک وزیر با درایت در دل این جنگ نیست دیگر از سرباز این میدان مگو او زما ای جان ببرده ابرو نیزه و شمشیر او بشکسته است گوشه ای کنج قفس بنشسته است شاه نیرنگ و دروغ شد مست مست قلعه نا مدمی بر جای هست فیل خود خواهی قوی تر از قدیم اسب حیله چون هیولایی ببین ان وزیرش از همه صفاکتر نیزه سرباز مکر پر کار تر در جهان شطرنج ما شد اینچنین مات دنیا گشته ام حالم ببین صدای بی صدا رفت و شکوه رفتن خود را نشان نداد من را به ماتم خود سوکوار کرد اتش به خرمن جانم امان نداد رفت از کنار من ان سرو قامتش یک گوشه چشم به من از خود نشان نداد غم از من تنها کمر شکست حتی برای دیدن رویش زمان نداد صدای بی صدا سلام دوستان عزیز بابت غیبت عذر خواهم این ایام که گذشت به تلخی زهر بود و به درازای عمری بی پایان ایامی که سخت گذشت و کمر شکست و عمر کوتاه شد در این ایام برادر عزیزم دار فانی را وداع گفت ودر ارامشی ابدی فرو رفت رفت و تنهامان گذاشت رفت و خندید بر ما که وا مانده ایم بر جا در زمینی زشت با پای در زنجیر او قفس درید و تن بشکافت و راهی دیاری شد که میدانم زیباست یادش گرامی خاطر از خاطره لبریز در این دشت زیاد خانه خالی ز شراب و دل ساقی خسته اسب یاریست در این دشت همی پا بسته نه کسی یار کسی و نه کسی دین دار است نه فلک چرخ به کام دل یک بیمار است هر چه رنج است نصیب دل غمگینان است اسمان خالی ز ماه و فصل برگ ریزان است ولی ای دوست بتابد بعد از این خورشیدی بدمد بر دل هر غمزده خسته دلی امیدی نور تابد به تن دشت و شود سبز وبهاران اید فصل رویش برسد جان بدمد مژده باران اید دم عیسی بدمد روح به جسم خسته برود نیست شود غم ز دل غمزده دل خسته اری ای دوست به پایان برسد فصل خزان عشق گوید که حبیب دل من بامن مان صدای بی صدا
| Design By : shotSkin.com |

