زندگی داستانی ست که تا امروزش نوشته شده ،اینده را ما قلم خواهیم زد
پس بیا بنویسیم شادتر ،ابادتر ،ازادتر ،انچنان که حق ماست
من و تو میتوانیم انچنان باشیم که باید پس قلم بر دار وسطر تازه را سبز سبز ، ابی ابی بنویس
از غم عشقش دل رسوا شکست
گوشه ای در خلوتی تنها نشست
با من او میگفت که این احوال چیست
باز گو که سر این ا قبال چیست
از چه رو در دام عشق افتاده ای
پای در زنجیر غمها داده ای
روی خود بنگر که چون است و چنان
کار تو اشک است و داد است و فغان
باز از جا خیز و پا وا کن ز عشق
من رها کن از قل و از دام عشق
گفتمش ای دل تو زیبائی به عشق
ور نه فرقت نا بود با سنگ و خشت
من درون دام عشق ازاده ام
ور نه بی عشقش به خاک افتاده ام
عشق او خود بال پرواز من است
نام عشق خود اوج اواز من است
ای دل من شاد باش از این قفس
گر نباشد عشق نا شاید نفس
صدای بی صدا